سینه ام آتش گرفته است و در تب می سوزم نازنینم.آنقدر ناراحتی کشیده ام که زبانم بند آمده است از گفتن رنجی که در وجودم میکشم.پشیمانم ولی هنوز در فکر گذشته ام و ناراحتم از این که با همه این حرف ها علاقم دیالکتیک تنهایی...
روزهایم سخت تر شده است و بیهوده در بیهودگی خویش می لولم.فکر کنم خیلی وقته دیگه حرفی برای گفتن ندارم، آدمی که حرف هایش تمام بشود دیگر امیدی بهش نیست.سرم پر از فکر پرواز و ریه هایم پر از پیله ی پروا دیالکتیک تنهایی...